آب است دنیای عطش هر لحظه مدهوش اش
دریاست صد موج پیاپی گرم آغوش اش
دریا نه... خورشید است چشم روز از او روشن
مکر هزاران شب نخواهد کرد خاموش اش
خورشید نه خاک است در او ریشه دارد عشق
صد رود در چشمش هزاران کوه بر دوش اش
آب است... خورشید است... دریا خاک آرامش
یک لحظه نتواند کند دنیا فراموش اش
در چهره اش بغض هزاران ماه دارد مرد
با درد هر شب خلوتی دلخواه دارد مرد
اینگونه دور از یار تنهایش مپندارید
بر شانه هایش لشکری از آه دارد مرد
از استخوان در گلو تا خار در چشمش
صد راز پنهان در گلوی چاه دارد مرد
او را نمی اندازد از پا زخم سر... در دل
صد زخم گم از کوفه ی گمراه دارد مرد...
و شاید از گلوی چاه فقط حنجره ات را توان شنید...
و با یک غزل قدیمی
خاموش شد چشم تر فانوس ها در من
سر زد شب انبوهی از کابوس ها در من
من رود پرآشوب تو دریای آرامش
فانوس ها در توست اقیانوس ها در من
من سر به سر کفرم چه میخواهد دل از جانم
جاری ست بی شک خون دقیانوس ها در من
من مریم ام وقتی بپیچد موج لبخندت
مثل صدای روشن ناقوس ها در من
خاکسترم زاییده ی بکر جهنم هاست
باید به پا خیزد شبی ققنوس ها در من
ای باد زخمی از تن من آنچنان بگذر
تا جان بگیرد ریشه ی افسوس ها در من
و در رخساره ی او نشست
و دیدم که چشم خانه هایش از چشم و از نگاه تهی بود
و قطره های اشک
از حفره ی تاریک چشم اش
بر گونه هایش فرو می چکید...
سلام به همه چشمهایی که به این خانه می نگرند.
این غزل در سال ۱۳۸۳ سروده شده است.
تقدیم به نونهالی که در باغچه ای کوچک سعی در قد کشیدنی زیبا داشت.
می وزد آسمان سرد و بلند از سر شاخه های کوتاهت
بوی خاک نشسته در باران می دهد برگ های همراهت
با سرانگشت های بی تابت ریشه در ریشه بغض می بافی
گونه هایت که خاک می گیرند می دهد غنچه چشم در راهت
در دل شانه هات می افتد هوس پا گرفتنت در خاک
خبر از ناگهان حادثه است طرز آرامش هرازگاهت
گر چه آغوش آسمان با توست چشمهایت که بوی من دارد
از همین خاک سر درآورده ست چشمهای همیشه خودخواهت
فکر کن فصل باد در راه ست خاک می ماند و غرور تنت
بر تن شاخه ها نخواهد ماند سر گنجشک های دلخواهت
چشم سبزینه های مشتاقت ابر صدها بهار متروک است
مثل باران کال پاییزی بر تن باغ می وزد آهت...
... و بهاری سرخوش در راه است.